تبليغاتX
چنان که آغاز کردیم بر همان خواهیم بود...

چنان که آغاز کردیم بر همان خواهیم بود...


حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شو

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 0:16 توسط مهسا و فرشته |


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 0:14 توسط مهسا و فرشته |


www.Bia2Net.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 13:40 توسط مهسا و فرشته |





+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 13:40 توسط مهسا و فرشته |


به نظر آروم میاد ..
بی آزار ..
حتی ضعیف ..
تا ازش چیزی نپرسی فکر می کنی زبون نداره ..
آخی ..
مظلومیت تو چشاش موج می زنه ..
نازی ..
در صورت لزوم چشاش بارونی می شه ..
بمیرم ..
یه لبخند ملیح به تو می زنه ..
جوری که خودتو می بازی ..
خرابش می شی ..
حرفای قشنگ عاشقونه تا دلت بخواد ..
پس مریدش می شی ..
کم کم تو دلت رخنه می کنه ..
دوسش داری ..
حالا دیگه صاحب دل تو شده ..
پس عاشقش شدی ..
 
وقتی به اون چیزی که می خواد می رسه ..
 
هه !
 
دیگه آروم نیست , بی قراره ..
قوی شده ..
زبونش رشد کرده و چند سانتی اومده جلو ..
دیگه گریه کردن رو عیب می دونه ..
کم کم دیگه دوسش نداری ..
افکاره شوم شو وقتی تو فکره با تمام وجود حس می کنی ..
کاری می کنه تا از دستش به اونجات برسی ..
حالا دیگه تو ازش متنفری ..
پس ترکش می کنی ..
 
ولی ! ........
 
تو این بازی بازنده واقعی کیه ؟!!!
کمترین خسارتو کی متحمل شده ؟ ......
چند تا مهره برات باقی مونده ؟ ...
 
درسته نیست ..
ولی یه عینکه بد بینی رو چشات به یادگار گذاشته که همیشه هست ..

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 16:16 توسط مهسا |


من ، ايستاده ام
در حوالی دلتنگی ات
تو سر در گريبان
با بغض نشسته در گلويت
پنجره ، قاب پاييزی خاطرات
کوچه بارانی
پاييز، زرد، نارنجی
در افسون اين جدايی
باد می وزد
من می شمارم مکث های باد را
پشت پنجره
تو هنوز ايستاده ای
نمناک، تبدار، گونه هایت
حادثهِِ ی تو عشق است.......

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 19:21 توسط مهسا |


کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

 کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

 کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 مثل حافظ که پر از معجزه و الهام ست کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

 کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دخترکان اینجا نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

 کاش چشمان پر از پرسش مردم کمترغرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 کاش دنیای دل ما شبی از این شبها غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

 دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم رازاین شعر همین مصرع پایانی بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 15:55 توسط مهسا |


در كلاس ادميت ادمي شرمنده شد

گفتمش شرمندگي بهر چه بود ؟

گفت سگ را دیدم و

بهر خدا او بنده شد

او وفا دارد

ولي نصف است اندام تنش

ادمي را كو وفا

و باز هم شرمنده شد ...!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 16:33 توسط مهسا |


قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 20:54 توسط مهسا |


برای عاشق شدن
هميشه ديراست حتی سپيده صبح
برای رهائی
هميشه ديراست حتی به رهائی
برای زندگی
هميشه ديراست حتی سپيده صبح به رهائی ...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 20:17 توسط مهسا |


انگشت اشاره من به گذشته هاست ، با کوله باری حسرت وانبانی حرمان سالهای سپری شده دوردستها ، همچنان در راهم ، خاطرات تلخ وشیرینی که چونان سایه ای درکنار من راه میروند ، درکشاکش همه خاطرات همیشه لحظه هائی هست که آزارت میدهند ، لحظه هائی که تورا فراموش نمیکنند ، با بانگی بلند فریادت میزنند ، وتو همچنان میخواهی از آنها بگریزی اگرچه پای رفتن نداری ، رویاهاو خوابهایت سرشار این لحظه ها میشوند ،پر آشفتگیهای آن میشوی ، آن لحظه های آخر رفتن تو...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 16:4 توسط مهسا |


در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم...

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر

خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو

دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم

 

                                       
glfl2.gif

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 1:32 توسط مهسا و فرشته |


با يه شكلات شروع شد . من يه شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، اونم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه منو مي شناسه . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا نداره» گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا نداره» گفت :«باشه ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا نداره». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شند ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد تا بذار . اصلأ يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا . اما من اصلأ تا نمي ذارم » نگاهم كرد . نگاش كردم . باور نمي كرد .مي دونستم . اون مي خواست حتمأ دوستيمون تا داشته باشه . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

گفت : «بيا براي دوستيمون يه نشونه بگذاريم» . گفتم :«باشه . تو بذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگه را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشه ؟» گفتم :«باشه»

هر بار يه شكلات مي ذاشتم توي دستش ، او نم يه شكلات توي دست من . باز همديگه را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي ذاشتم توي دهنم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي ذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تموم مي شه. مي خوام تموم نشه. مي خواهم براي هميشه بمونه»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدومش را نمي خورد . من همشو خورده بودم . گفتم : «اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چیكار مي كني؟» گفت :«مواظبشون هستم » مي گفت «مي خوام تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي ذاشتم توي دهنم و ميگفتم :«نه ، نه ، تا نداره. دوستي كه تا نداره.»

يه سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دونم ، مي ره و بر نمي گرده .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچیكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هاش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هامو خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 22:15 توسط مهسا |


 

زندگی ما همانند یک غنچه ء کوچک است

 که آیا می تواند با زیبایی رشد کند؟

این غنچه نمی داند چه راه دشواری دارد.

در این دنیا که تاریکی همه جا را فرا گرفته

 سکوت و خفقان حکمفرماست.

غنچه ء کوچک برای رشد و زیبایی باید نور خورشید را در آغوش گیرید

اما افسوس که به هر کجا قدم میگذاریم خبری از نور نیست

سیاهی و ظلمت همه جا را پوشانده است

ریشه هایش را در دل خاک فرو میبرد تا اندکی آبی بیاشامد و جانی تازه کند

باز هم میبیند که ریشه هایش به جای آب, خونابه و چرک میکشند

خون برادران و خواهرانمان که مردند و در جای جای زمین دفن شدند

سر آخر برای تقویت خود باید در خاک تازه قرار یابد

 غافل از این که هیچ کجایی از شهر نمی تواند جایی برای زندگی بیابد

نمی داند این غنچه چه کند

 در شهری که تمام مردمان همچون مرده ها هستند

هیچ کس قادر به دفاع از خود نیست

غنچه زندگی باید با بدبختی بسازد و تا زمانی که دیده بندد

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 22:52 توسط مهسا |


دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 20:47 توسط مهسا |


ما دچار یک اسم وحشتناک به اسم کنکور  شدیم....................

چقدر از این اسم بدم میاد!!!!!!!!!!!!!!!

باید یه سال فقط خر بزنیم! مگه نه فرشته؟!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 22:4 توسط مهسا |


+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 1:59 توسط مهسا و فرشته |


تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:41 توسط فرشته |


خدایا! به من کمک کن، به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم، خدایا! به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم. خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و شیرین ترین دعاگر باشم. خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در گوشش سر دهم ، خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق بگذارد و پذیرا شود

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:35 توسط فرشته |


نمي دانم چه نسبتي با اشك داري كه تا نامت بر زبانم جاري مي شود تا يادت در قلبم شكل مي گيرد اشك از خانه ي چشمانم سرك مي كشد .تا نگاهت را به ذهن مي آورم قلبم تپیدن را آغاز مي كند.در گوشه ي تنهاييم خاطراتم را مرور مي كنم‘ خاطرات تلخ و شيرين را بودن و نبودنت را‘لحظه هاي تنهايي را لحظه هاي انتظار را و اكنون مي فهمم كه عشق چه ها مي كند و تو مي داني كه اين خاطرات اشك من است كه از گونه هايم جاري مي شود

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:32 توسط فرشته |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

برای روشنایی است که می نویسیم...
اگر همیشه و همه جا تاریک بود...
هرگز نمی نوشتیم...

نتوان گفتن هر آنچه در خاطر ماست...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شعر نو
پشتیبانی
وبگذار
آهنگ
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته اوّل فروردین 1388

هفته سوم دی 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386


نویسندگان

مهسا و فرشته

مهسا
فرشته


پیوندها

عشقولانه
خاطرات روزانه
برای خدا می نویسم
عشق بارونی
به نام نامی سکوت
فرشته ی تاریکی
كوچه پس كوچه های زندگی
سایه تنهایی
6 تا بدی
دهات
هورپاد
سرخ به رنگ زندگی
بانوی شرقی
اگر زیستن را دوست می داشتم
سیندرلا
"کمیابترین کدهای جاوا"
!i!i!حرف تو حرف!i!i!
این جان عاریت
شعر نو
آوای آزاد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin