ماجرای من و کهنه دوست و کلاس ویولن!
لهو و لعب کرده بودیم بالاخره اقا ما را طلبید و مشرف شدیم برای نام نویسی!
من و کهنه ذوست وارد پایگاه لهو و لعب شدیم.اقای مسئول ثبت نام که بلا نسبت زورش میامد حرف بزند
فقط خدا رحم کرد و ما را همچون پارسال دعوت به کلاس های نقاشی کودکان نکرد!
کهنه دوست:ما میخواستیم...
اقاهه نگذاشت کهنه دوست نفس بکشد و زیر میز را نشان داد
چشم دوختیم به زیر میز...1 عالمه اسم استاد و زمان و کلاسیک و سنتی و اینجور چیز ها بود
ما هم بدو بدو به سمت کلاس حرکت کردیم
حتما نوازنده های خیلی خیلی ماهری داشتند چه میدانیم ما...
1 کوه در کلاس ها سرک کشیدیم که ببینیم ساز ما کو پس؟!! ملتفت شدیم که باید به انتظار بنشینیم
همش چشم دوخته بودیم به کسانی که میایند تا دستشان ان ساز کوفتیه ما باشد.نبود که نبود!!
شاید 1 ارشادی میکردند مای هنگ را...
یهو دیدم چشمای کهنه دوست گشاد شد
بله...بالاخره 1 نفر پیدا شد ...
1 کوه سوال ردیف کردیم و پرسیدیم...موج خوشحالی رو در چشمان دخترک دیدیم.منتظر پاسخ شدیم
دخترک:
من:(در دلم)کوووووووفت
پس از چند لحظه:
کهنه دوست:اخ جووووووووووووون 1 نفر دیگه
بدو بدو
دخترک 2 :من جلسه اولمه... با کبوتر میرم کلاس!!
من:جان؟!!!
پس از تحقیقات بسیار کاشف عمل امد که کبوتر یک استاد تار است که شاگرد ویولون تور میکند
بالاخره استاد امد .استاد که چه عرض کنم جغد! داشت وسوسمان میکرد خودمان با پای خودمان در تور کبوتر بیفتیم...
















