|
حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... + نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 0:16 توسط مهسا و فرشته |
دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست + نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 0:14 توسط مهسا و فرشته |
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 13:40 توسط مهسا و فرشته |
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 13:40 توسط مهسا و فرشته |
به نظر آروم میاد .. + نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 16:16 توسط مهسا |
من ، ايستاده ام + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 19:21 توسط مهسا |
کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهام ست کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اینجا نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمترغرق این زندگی سنگی و سیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شبها غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم رازاین شعر همین مصرع پایانی بود + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 15:55 توسط مهسا |
در كلاس ادميت ادمي شرمنده شد + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 16:33 توسط مهسا |
قایقی خواهم ساخت + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 20:54 توسط مهسا |
برای عاشق شدن + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 20:17 توسط مهسا |
انگشت اشاره من به گذشته هاست ، با کوله باری حسرت وانبانی حرمان سالهای سپری شده دوردستها ، همچنان در راهم ، خاطرات تلخ وشیرینی که چونان سایه ای درکنار من راه میروند ، درکشاکش همه خاطرات همیشه لحظه هائی هست که آزارت میدهند ، لحظه هائی که تورا فراموش نمیکنند ، با بانگی بلند فریادت میزنند ، وتو همچنان میخواهی از آنها بگریزی اگرچه پای رفتن نداری ، رویاهاو خوابهایت سرشار این لحظه ها میشوند ،پر آشفتگیهای آن میشوی ، آن لحظه های آخر رفتن تو... + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 16:4 توسط مهسا |
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم...
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 1:32 توسط مهسا و فرشته |
با يه شكلات شروع شد . من يه شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، اونم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه منو مي شناسه . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا نداره» گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا نداره» گفت :«باشه ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا نداره». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شند ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد تا بذار . اصلأ يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا . اما من اصلأ تا نمي ذارم » نگاهم كرد . نگاش كردم . باور نمي كرد .مي دونستم . اون مي خواست حتمأ دوستيمون تا داشته باشه . دوستي بدون تا را نمي فهميد . گفت : «بيا براي دوستيمون يه نشونه بگذاريم» . گفتم :«باشه . تو بذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگه را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشه ؟» گفتم :«باشه» هر بار يه شكلات مي ذاشتم توي دستش ، او نم يه شكلات توي دست من . باز همديگه را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي ذاشتم توي دهنم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي ذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تموم مي شه. مي خوام تموم نشه. مي خواهم براي هميشه بمونه» صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدومش را نمي خورد . من همشو خورده بودم . گفتم : «اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چیكار مي كني؟» گفت :«مواظبشون هستم » مي گفت «مي خوام تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي ذاشتم توي دهنم و ميگفتم :«نه ، نه ، تا نداره. دوستي كه تا نداره.» يه سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دونم ، مي ره و بر نمي گرده .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچیكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هاش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هامو خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 22:15 توسط مهسا |
زندگی ما همانند یک غنچه ء کوچک است که آیا می تواند با زیبایی رشد کند؟ این غنچه نمی داند چه راه دشواری دارد. در این دنیا که تاریکی همه جا را فرا گرفته سکوت و خفقان حکمفرماست. غنچه ء کوچک برای رشد و زیبایی باید نور خورشید را در آغوش گیرید اما افسوس که به هر کجا قدم میگذاریم خبری از نور نیست سیاهی و ظلمت همه جا را پوشانده است ریشه هایش را در دل خاک فرو میبرد تا اندکی آبی بیاشامد و جانی تازه کند باز هم میبیند که ریشه هایش به جای آب, خونابه و چرک میکشند خون برادران و خواهرانمان که مردند و در جای جای زمین دفن شدند سر آخر برای تقویت خود باید در خاک تازه قرار یابد غافل از این که هیچ کجایی از شهر نمی تواند جایی برای زندگی بیابد نمی داند این غنچه چه کند در شهری که تمام مردمان همچون مرده ها هستند هیچ کس قادر به دفاع از خود نیست غنچه زندگی باید با بدبختی بسازد و تا زمانی که دیده بندد + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 22:52 توسط مهسا |
دیر گاهی است در این تنهایی + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 20:47 توسط مهسا |
ما دچار یک اسم وحشتناک به اسم کنکور شدیم.................... چقدر از این اسم بدم میاد!!!!!!!!!!!!!!! باید یه سال فقط خر بزنیم! مگه نه فرشته؟!!!!! + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 22:4 توسط مهسا |
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 1:59 توسط مهسا و فرشته |
تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:41 توسط فرشته |
خدایا! به من کمک کن، به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم، خدایا! به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم. خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و شیرین ترین دعاگر باشم. خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در گوشش سر دهم ، خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق بگذارد و پذیرا شود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:35 توسط فرشته |
نمي دانم چه نسبتي با اشك داري كه تا نامت بر زبانم جاري مي شود تا يادت در قلبم شكل مي گيرد اشك از خانه ي چشمانم سرك مي كشد .تا نگاهت را به ذهن مي آورم قلبم تپیدن را آغاز مي كند.در گوشه ي تنهاييم خاطراتم را مرور مي كنم‘ خاطرات تلخ و شيرين را بودن و نبودنت را‘لحظه هاي تنهايي را لحظه هاي انتظار را و اكنون مي فهمم كه عشق چه ها مي كند و تو مي داني كه اين خاطرات اشك من است كه از گونه هايم جاري مي شود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 16:32 توسط فرشته |
|